بی قفس

پرحرفی‌های بزرگ و پندهای کوچک یک ملوان کارکشته‌ی پیرِ تقریبا بی‌نام و نشان

سلام! امیدوارم که حالت بهتر باشد. خب به آسمان که نگاه می‌کنم، حالت واقعا بهتر بنظرم می‌رسد. شاید بپرسی حال شما چه ربطی به من دارد اما بهتر است بدانی بخاطر همین حال توست که قلم برداشته‌ام و دارم می‌نویسم! ناگفته نماند که دیگر شاید نوشتن تنها کاری باشد که دستانم به‌خوبی توان انجامش را داشته باشند. آری رفیق! این چندروزه حسابی به ما سخت گذشت. طوفان و طوفان، آسمان مثل یک سطل روی سرمان خالی می‌شد، پر می‌شد و دوباره خالی می‌شد! البته فکر نکن من هم فقط آن وسط ایستاده و تسلیمش شده بودم، که اگر چنین بود شاید حالا اینجا نبودم که بتوانم این نامه را بنویسم. ابرها را که می‌دیدم، می‌گفتم پارو بزنند، بادبان‌ها با دستور من باز و بسته می‌شدند و خدمه داشتند روی کشتی جان می‌دادند. اما به خیر گدشت. تسلیم نشدیم و هرچه آسمان بارید ما عرق ریختیم تا کشتی غرق نشود. بعد از چند روز لرزیدن از صدای برق و سر تا پا مثل موش آب کشیده شدن، تصمیم گرفتم برایتان نامه بنویسم. نمی‌دانم این اقیانوس بی‌کرانی که ما در آن شناوریم، کدام گوشه‌ی وجودتان پهن شده، اما هر جا هست، انگاری این روزها حسابی حال و احوالش نامیزان است، نه؟ البته یکوقت ما را دست کم نگیرید! اینطور نیست که ما طوفان و باران ندیده باشیم یا اولین‌بار باشد که زیر رگبار آسمان جان کنده باشیم ها! همیشه از این چیزها بوده، از همان روز اول. خب درست است، اول‌ها کمتر، بعد بیشتر، اما هیچوقت تا کنون انقدر زیاد و پی‌درپی بین آب زمین و آسمان منگنه نشده بودیم. 

وقتی بالاخره آفتاب تابید، درحالیکه از روی سکان می‌دیدم همسفرانم آنچنان خسته و نفله شده‌اند، کلاه ملوانیِ آبی رنگم را با دستان پیر و چروکیده و ... با دستان پیر و چروکیده و زخمی و ناتوانم، مچاله کردم و به آسمان خیره شدم. اشک در چشم‌هایم جمع شده بود، درست است که خوشحال از عبور طوفان بودم، اما یکجورهایی، خسته هم بودم. پرنده‌ها هم خبرش را داشتند. وروجک‌ها یکدم آرام نمی‌گرفتند و همه‌اش جیک‌جیک می‌کردند. اما از حرف‌هایشان دستگیرم شد که حالتان نامساعد است. البته از آنهمه طوفان مشخص بود اما خب ما به حرف پرنده‌ها احترام می‌گذاریم، آنها بهتر از آن بالاها خبر دارند. خلاصه مدادی از ته کشو‌ام پیدا کردم و دارم می‌نویسم. نمی‌خواهم شکایت کنم که بگوئید ملوان نالایقی هستم، نه. راستش شکایت هست، زیاد هم هست، اما نمی‌دانم با شکایت کردن حال شما درست می‌شود؟ گمان نمی‌کنم. برای همین خواستم بگویم ایرادی ندارد. اصلا ما که اهلِ دریاییم اگر طوفان و سختی نبینیم، خب چه کنیم از بیکاری؟ همه‌اش که نمی‌شود ماهی گرفت، در جزیره‌ها دنبال گنج گشت یا زیر آفتاب به خواب رفت، گاهی هم طوفان حالمان را  جا می‌آورد. خواستم یادآوری کنم که بر ما چه گذشته. آخر می‌دانید، بعضی‌ها که حالشان خراب می‌شود، بعدا یادشان می‌رود. فکر می‌کنند عادی است که همیشه انقدر سخت بگیرند و خوشان را آزار دهند. مثل یک چیز طبیعی از کنارش عبور می‌کنند. البته، غم و  سختی می‌آید و می‌رود. من هم گفتم که طوفان‌ها همیشه بوده‌اند. روزگار بالا و پایین دارد. امشب حالت نابسامان است، طوفان و رعد و برق، صبح خوب هستی، اینجا نسیم به ما بوی شکوفه‌ها را تعارف می‌کند. اما نکند یکوقت از این بالا و پایین‌ها عبرت نگرفته باشی؟ حالا که می‌بینی روزها "یکی برای تو و دیگری برای تو نیست"، نکند باز هم که سختی هجوم آورد، فکر کنی این آخرین روز توست و غم تا همیشه کنج خانه‌ی تو؟ 

خواستم یادآوری کنم ما از این طوفان گذشتیم، سخت بود، اما حالا خورشید لباس‌هایمان را خشک می‌کند، دوباره صدای خنده‌هامان بلند می‌شود و بعد از ظهرها با صدای امواج دریا، پرواز آرام مرغ‌های دریایی بر فراز سرمان و تکان تکانِ آرام کشتی، روی دکل، چرت می‌زنیم. 

من زیادی اهل نوشتن نیستم، ببینم؛ منظورم را خوب می‌رسانم یا نه؟! می‌گویم که زیادی این‌ها را سخت نگیری یکوقت! تجربه می‌گوید می‌گذرد. اگر خوب است شکر می‌گوییم و استفاده می‌کنیم. اگر خوب نیست، امید داریم، یاد می‌گیریم و صبوری می‌کنیم. یکوقت فکر نکنی سختیِ بعدی که آمد، اولین و آخرین سختیِ توست، انگار که هیچوقت سختی نکشیده‌ای! برای همین می‌گویم حالا یادت باشد که غم و ناراحتی‌ بوده و بعد از مدتی می‌رود، تا بار دیگر که آمد، یادت باشد که می‌رود! هرچند من خودم هم این بار زیادی ننه من غریبم بازی درآوردم. خب آخر حال ما هم یکجورهایی وابسته به شماست.

امیدوارم چیزی را از قلم نیانداخته باشم و درست شیرفهمت کرده باشم که چه می‌گویم. مدادم زیادی کوچک شده و به‌سختی دارم می‌نویسم پس اگر هم چیزی از قلم افتاده بود، ببخش. روم نمی‌شود از دیگران مدادی قرض کنم، اگر بفهمند ملوانشان با این سبیل و دم و دستگاه از اینجور نامه‌ها می‌نویسد چه؟ بهرحال ما هم معیارهای خودمان را داریم. 

قربانِ تو، ملوان سِبـــــ... (صدای شکستن مداد!)

sailor

"بهانه‌ای برای یک آغاز جدید"

سلام :).

دیروز یادِ یکی از وبلاگ‌هایی افتادم که چندسال پیش می‌خواندم. رفتم دوباره سری به آن زدم. داخل یکی از پست‌هایشان سایت راسخون را معرفی کرده بودند و من هم با یک کلیک روانه‌ی آنجا شدم. مطلبی درباره‌ی شب قدر خواندم که در بخشی‌ از آن نوشته شده بود :"شب قدر بهترین بهانه و فرصت برای درمان این چالش های مرگبار و سیاه چاله های جهنمی است." با خودم فکر کردم خوبست منم آستینی بالا بزنم، دست به آچار شوم و چندتایی از این عیب و ایراد‌هایم را کشف و در راه برطرف کردنشان، قدمی بردارم. امروز هم این پست را خواندم و  آن بخش آخرش که درباره‌ی یک شخصیت انیمه‌ای بود، امیدم را بیشتر کرد. حتی اگر راه اشتباهی آمدم، بهترست تا فرصت برگشت دارم، به عقب برگردم، البته درواقع به جلو. شاید همین کوشا بودن مهم باشد،در هر شرایطی که هستم، به همان اندازه‌ای که می‌توانم تلاش کنم :). و بدانم که اگر بکوشم، راه درست پیدا خواهد شد :).

 

نقش منفی

احتمالا سیاه، آنچه در دفترم نوشته بودم و منظورم نه رنگ جوهر که رنگ معناست. برگه اشک می‌ریخت از ناله‌ی واژگان. شکایت، از هرآنچه که می‌توانستم، حتی آنها که جای شکرشان باقی بود! و بر دامن نوشته‌ها هم باید امضایی می‌کاشتم تا بدانند این‌ها از من است و شاید روزی آوازه‌ام را به عنوان بهترین شکایت‌کننده بین مردم بپیچاند. مچ دستم را بر لبه‌ی برگه‌های روی هم انباشته‌ گذاشتم، به به! چه پاک و نو، باقی را هم چون این اولی سیاه خواهم کرد. و امضایی زدم به مانند پوزخندی که پایین صورتم نقش بسته بود. یک خط افقی، آخرین بخش امضای من، از چپ به راست و آخرین نفس! خراش تیز برگه بر نبض من.

 

ورق روشن وقت

"از هجوم روشنایی شیشه‌های در تکان می‌خورد
صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه‌زار میز
ساعت نه ابر آمد، نرده‌‌ها تر شد
لحظه‌های کوچک من زیر لادن‌ها نهان بودند
یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند
یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می‌کردم: 
در حضور شمعدانی‌ها شقاوت آب خواهد شد
در گشودم:
قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من
آب را با آسمان خوردم
لحظه‌های کوچک من خواب‌های نقره می‌دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت
نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می‌کرد
مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ‌های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می‌کندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
پشت شیشه تا بخواهی شب
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می‌آمد
لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر می‌کردند
خواب‌ روی چشم‌هایم چیزهایی را بنا می‌کرد:
یک فضای باز، شن‌های ترنم، رد پای دوست..."

سهراب سپهری

سلام :)

گاهی که به این شعر فکر می‌کنم، بنظرم بهتره زندگی رو آسون‌تر بگیرم. بیشتر امیدوار می‌شم و بنظرم بهتره فرصت‌ها رو، لحظه‌ها رو از دست ندم. از چیزهایی که چندان هم جالب بنظر نمی‌رسن، شگفت‌زده بشم یا حداقل لذت ببرم :).

 

THIRTY DAY WRITING CHALLENEGE

سلام :)

من می‌خواستم یک چالش جدید شروع کنم، اما یادم اومد که قبلا یک چالشی رو با عنوان "پرنده شناسی" از وبلاگ سولویگ برداشته بودم اما هنوز تمومش نکردم. برای همین تصمیم گرفتم بصورت یک پست بنویسمش و بهتره که تا وقتی تموم نشده هم پست جدیدی ننویسم و اینطوری ممکنه بتونم تنبلی‌ام رو کنار بذارم و انجامش بدم و لذت ببرم :).

من قبلا تا روز شانزدهم پاسخ دادم، پس نوشته‌های قبلی رو به اینجا اضافه می‌کنم و ادامه‌اش رو می‌نویسم :).

 

روز اول : ۱۰ مورد که واقعا شما رو خوشحال می‌کنه ؟ 

اتفاقات خوبی برای خانواده و دوستانم بیافته

یک کاری رو بتونم به پایان برسونم ، که به ندرت پیش میاد :))

صبح از خواب بیدار شم و ببینم یک فرصت دیگر برای زندگی بهم داده شده 

پیدا کردن دوستان جدید 

پیش دوستام باشم D: 

دویدن :) 

وقتی به درک عمیق‌تری از موضوعی می‌رسم ، یا معنای جدیدی برام پیدا می‌کنه (مثلا یک جمله ، یا مفهوم کتاب یا فیلم یا موضوعات درسی)

تجربیات جدید ، چه خودم مستقیما انجامشون بدم ، چه دیگران از تجربیات جالبشون برام تعریف کنن

وقتی ابرها شروع به باریدن می‌کنن و اولین قطرات باران رو صورتم میافتن :)) اونجا یه حس برگزیدگی بهم دست می‌ده. D: 

و خیلی خیلی چیزهای دیگه :) 

روز دوم : درباره‌ی حرفی که روزی شخصی درباره‌ی شما بهتون گفته و شما هیچوقت فراموش نمی‌کنیدش بگید :) 

یکبار یکی از دوستام موقع خندیدنم ، بهم گفت شبیه رنگو هستم :)) 

 (البته جملات ماندگار و به یادموندنی زیادی بخاطرم میان )

راستی من این برداشت رو نکردم که شاید دوستم منظورش این بوده که من شبیه مارمولکم ، بهرحال اون موقع نوجوون بودیم و ازین اتفاقات در چهره‌ی آدم میافته دیگه :)) الان که فکر می‌کنم ، حتی احساس جالبی هم بهم دست داده بود :)

روز سوم :سه چیز که شما رو آزار می‌دهند ؟(از سولوِیگ ترنسلیت استفاده کردم:)) 

عادت های نادرستم

مگس های سِمِج 

هوای شَرجی

زیرنویسی که با فیلم‌ هماهنگ نباشه

روز چهارم : درباره ی شخصی که ازش الهام می‌گیرین بگید ( باز هم سولوِیگ ترنسلیت)

خواهرم :)) اون واقعا با ظرفیت و با جنبه است :) 

روز پنجم : پنج مکان که علاقه‌مند به بازدید ازشون هستین :) 

مکان‌های زیادی هستن که دلم می‌خواد ببینمشون ، ولی این پنج تا رو انتخاب می‌کنم برای این‌ سوال : 

مکان اول | مکان دوم | مکان سوم | مکان چهارم | مکان پنجم

روز ششم‌ و هفتم : براشون جوابی ندارم :)

روز هشتم : یکی از مشکلاتی که باهاش دست و پنجه نرم می‌کنید (س.ت)

توی تصمیم‌گیری ضعیفم ، بعضی مواقع ترجیح می‌دم یک سکه بندازم تا ببینم شیر میاد یا خط ، تا اینکه راجع بهش فکر کنم و تصمیم بگیرم ، بنظرم این یک مشکله . 

روز نهم : یک سخن حکیمانه بگین . ( س.ت )

" اندازه نگه‌دار که اندازه نکوست ، هم لایق دشمن است و هم لایق دوست" 

روز دهم : چیزی که براش احساسات قوی‌ای دارین .(س.ت)

خانواده :))

روز یازدهم : چیزی‌که همیشه راجع بهش فکر می‌کنید "چی می‌شد اگر..." 

اینطور فکر می‌کنم که همچنین چیزی برام وجود نداره که همیشه راجع به حالت دیگری از اتفاقی‌که افتاده فکر کنم ، معمولا اولاش فکر می‌کنم ، ولی همیشگی نیست ، مثلا اگه حسرت بخورم که ای کاش طور دیگری می‌شد ، سعی می‌کنم بشینم با خودم حرف بزنم‌ و نتیجه‌گیری کنم که فکر کردن همیشگی راجع بهش فایده‌ای ندارد ، به‌جاش می‌تونم ازش درس بگیرم .

روز دوازدهم : راجع‌به ۵ موهبتی که در زندگیتون دارید ، بنویسید.

سلامتی که می‌تونم از بدن‌ و روحم برای هدفم استفاده کنم 

اینکه دست راستم ،  حس می‌کنم اونائیکه دست چپن انجام کارها براشون سخته ، یعنی منظورم خواهرمه ، همشم بهش می‌گم‌ سختت نیست ؟! اونم می‌گه تو دست راستی سختت نیست ؟ :)) 

وبلاگ :) که می‌تونم از طریقش حرفامو بزنم و حرف‌های بقیو رو بخونم 

اینکه انسانم :) مثلا اگه درخت یا گاو و گوسفند بودم ، یا حتی اگه یک جرم آسمانی بودم ! انقدر خوشحال نمی‌شدم تو زندگیم. نمی‌خوام بگم گیاه یا حیوان بودن بده ، اتفاقا که خیلیم بهشون ظلم می‌شه ، ولی انسان بودن رو دوست دارم :)) انسانی‌که از طبیعت هم محافظت کنه.

خوابیدن و خواب دیدن :) یادمه در دوران بچگی به سختی خواب‌هامو به‌یاد میاوردم طوریکه فکر می‌کردم خواب نمی‌بینم ، اما دو سه سالیه که خواب‌های قشنگی می‌بینم‌ و لذت می‌برم :))

روز سیزدهم : درباره‌ی چه چیزی هیجان زده هستید ؟ 

موارد زیادی هستن که هیجان‌زده می‌شم راجع بهشون :)

راجع به آینده هیجان زده‌ام ، انقدر که معمولا بهش فکر نمی‌کنم .

روز‌چهاردهم : فیلم مورد علاقتون که هیچوقت از تماشا کردنش خسته نمی‌شید رو نام ببرید .

هنوز فیلمی نیست که هیچوقت از دیدنش خسته نشم :) ولی اگر فیلم‌های موردعلاقم رو در فواصل طولانی ببینم ، معمولا با لذت تماشا می‌کنمشون.

روز پانزدهم : کارهایی که امروز انجام دادین رو لیست کنین. ( خیلی مفهمومی ترجمش کردم ، نه ؟ :) 

صبح زود پا شدم رفتم تمرین رانندگی

وقتی برگشتم خوابیدم :) 

ناهار خوردم ! و چندتا فایل صوتی گوش دادم 

بخشی از تکالیفم رو انجام دادم 

الانم اومدم وبلاگ :) 

روز شانزدهم : چیزی که دلتنگش شدین .

اون حدودا چهل دقیقه الی یک ساعتی که توی اتوبوس می‌نشستم تا به ایستگاه دانشگاه برسم ، از اتوبوس که پیاده می‌شم توی دلم دعا کنم که ای‌کاش اینجا پل عابر پیاده می‌ذاشتن ، بعدش منتظر شم یک نفر بخواد از خیابون رد بشه تا دنبالش راه بیافتم و آخر هم ازش جلو بزنم ، انگار نه انگار ! سپس اون مسیر سراشیبی همیشگی رو برم تا برسم دانشگاه و اون جاده‌ا‌ی که دو طرفش درخته و صدای جارویی که به آسفالت کشیده می‌شه :)  هیچوقت فکر نمی‌کردم دلم براش تنگ شه !  

روز هفدهم: درباره‌ی نشان زودیاکت بنویس و اینکه آیا بهت می‌خوره یا نه.

من باز هم برای ترجمه‌ی جمله‌اش از وبلاگ سولویگ کمک گرفتم. البته من به تازگی کلاس زبان ثبت‌نام کردم و امیدوارم که در آخر این چالش واقعا پیشرفت خوبی در زبان انگلیسی کرده باشم :)). و همینطور بااینکه قبلا درباره‌ی پاسخ این سوال جستجو کرده بودم، اما باز هم نشان زودیاکی که مربوط به ماه تولدم هست رو فراموش کردم و چند دقیقه پیش دوباره از گوگل پرسیدم!

دوباره ترجمه‌ D:

این تصویر نشان زودیاک "قوس" یا "کمان" رو نشون میده که یک صورت فلکی هست :). اون قسمتی که برای پاسخ به چالش امروز لازم دارم، شخصیته. می‌گن که این افراد:

قابل اعتماد، کمالگرا، تحصیلات! (00) و دارای روح آزاد هستند.

راجع به اینکه چقدر این‌ صفات به من می‌خوره، از اونجائیکه این یک طالع‌بینی هست و بنظرم قرار نیست کاملا درست باشه، من تقریبا قابل اعتماد هستم اما نه خیلی، اگر بخوام خودم رو تقریب بزنم صفرم نه یک. کمالگرا هستم :D! من تحصیلات نیستم! (احتمالا اشتباه ترجمه‌اش کردم، نه؟) اما چیزهایی هست که دوست دارم بدونم. در کل درس‌خوندن رو دوست دارم، هرچند خیلی درس‌خون نیستم، اما اگر کم هم درس بخونم ازش لذت می‌برم، البته درستش شاید اینه‌که چون خیلی درس نمی‌خونم ازش لذت می‌برم؟ :). من واقعا دوست دارم روحی آزاد داشته باشم :) اما درحال حاضر ندارم و بهتره بیشتر براش تلاش کنم چون فکر می‌کنم چیزی هست که من رو خوشحال می‌کنه :).

روز هجدهم: سی حقیقت راجع به خودتون بگین.

 پرنده هستم، هنوز دستم به آسمان نمی‌رسد.

روز نوزدهم:اولین عشقتون رو توضیح بدین.

روز بیستم:درباره‌ی سه نفر از کراش‌هاتون در بین اشخاص معروف بنویسید.

روز بیست و یکم: سه درسی که دوست دارین بچه‌هاتون از شما یادبگیرند رو بگین.

فکر می‌کنم برای اینکه بچه‌ها از من درسی رو یاد بگیرند، من باید اون درس رو بهشون یاد بدم. به فکرم می‌رسه که ویژگی‌های منفی‌ام رو بگم که ازش عبرت بگیرند، اما چطور از دیگران بخوام کاری رو انجام بدن که خودم انجام نمی‌دم؟ :). پس امیدوارم روزی اون ویژگی‌ها رو کنار بذارم و نه تنها بچه‌هام که به هرکسی که تونستم درس بدم :)).

بااینحال فکر می‌کنم بتونم این درس رو بهشون بدم:

از طبیعت لذت ببریم و ازش مراقبت کنیم :).

روز بیست و دوم: آهنگ‌هاتون رو به‌طور تصادفی پخش کنید و ده آهنگ اول رو بنویسین :).

راستش تنها آهنگی که داخل نرم‌افزار موزیک‌های گوشیم هست،Over the Horizon می‌باشد که بعضی از صبح‌ها با صداش بیدار می‌شوم :).

روز بیست و سوم: یه نامه بنویسین، به هرکسی که می‌خواین.

سلام :)

نمی‌دونم الان که داری این نامه رو می‌خونی، حالت چطوره؟ و روزت رو چطور گذروندی؟ یا شاید می‌خوای روز جدیدی رو آغاز کنی؟ پاسخ این‌ها رو نمی‌دونم، اما می‌خواهم بگم متعجبم از اینکه گاهی که ایستادن انقدر سخت می‌شه و پاهات می‌لرزن باز هم می‌ایستی. من تو رو تحسین می‌کنم، می‌دونم به تحسین من احتیاجی نداری. اما شاید دوست داشته باشی کسی بهت یه خداقوت بگه، بخاطر تمام راهی که اومدی و بخاطر ادامه‌ی راه که در پیش داری :). شاید کسی از تو توقع نداشته باشه که باز هم بایستی، شاید اگر بشکنی سرزنشی نشنوی، اما بنظر من مهم اینه‌که واقعا خودت می‌خواهی چه‌کار کنی؟ پس به قلبت برو، فکر می‌کنم اونجا همیشه جواب درستی هست. فقط باید خوب ببینیم و بشنویم :). پس مراقبش باش که هرجایی نشکنه. لازم نیست خیلی سخت بگیریم چون می‌گذره :). مراقب خودت باش!

از طرف پرنده به هر شخصی که داره این واژه‌ها رو می‌خونه :).

روز بیست و چهارم: درباره‌ی درسی که از راه سخت یاد گرفتین بنویسین.

قبل از خوردن چیزی که از هویتش مطمئن نیستم، آن را بو کنم؟!

آخرین بار مقداری محلول آب نمک رو به‌جای عرق نعنا خوردم و فهمیدم که درس بالا چندان هم درست نیست چون من قبل از نوشیدن بو کردمش و انگار بوی عرق نعنا هنوز داخل اون ظرف باقی مونده بود :). شاید بهتر باشه مثل مودی چشم باباقوری همیشه یک بطری مخصوص برای نوشیدنی‌هام داشته باشم؟ :).

روز بیست و پنجم: درباره‌ی یک واژه فکر کن. در تصاویر گوگل جستجوش کن. درباره‌ی الهامی که از یازدهمین عکس می‌گیری بنویس :).

من واژه‌ی "گل" رو انتخاب کردم :). یازدهمین عکس هم ایشون بودن:

red-flower

این گل به من احساسی از روزهای اواخر تابستان یا بهار رو می‌ده. یک روز آفتابی و نه‌چندان گرم :). روزی که سرم خلوته، البته اینطور نیست که من معمولا سرم شلوغ باشه :)، منظورم اینه‌که کارهایی که قراره انجام بدم، من رو نگران نکنند و اونقدر خیالم راحت باشه که به گردش برم :).

کمی که بیشتر به عکس دقت کردم، یاد مهر و موم‌های پاکت نامه‌ها افتادم. مثل این:

و بعد به‌خاطر آوردم که چند وقت پیش آدرس رایانامه‌ی  یکی از دوست‌هایی که در دانشگاه با هم آشنا شدیم رو ازش گرفتم تا هرچندوقت یکبار براش نامه بنویسم :)). خوشحالم که او از این پیشنهاد استقبال کرد :). حالا که فکرشو می‌کنم، شاید بتونم آخر تعطیلات نوروزی براش یک نامه بنویسم، ان شاء الله :).

روز بیست و ششم: درباره‌ی بخشی از زندگی‌تون که دوست دارین بهش بهبود ببخشین، بنویسین :).

البته بخش‌های زیادی هست که فکر می‌کنم بهتره بهبود پیدا کنن :) اما اگر بخوام یک بخش رو اینجا نام ببرم، "مهارت صحبت کردن" رو فکر می‌کنم :)..

روز بیست و هشتم: پنج چیز که باعث میشن بلند بلند بخندین رو بنویسین :).

فکر می‌کنم چیز مشخصی نیست. اگر حالم خوب باشد، به چیزهای زیادی می‌خندم :). گاهی اوقات که نگران هستم هم به چیزهای زیادی می‌خندم :).

روز بیست و نهم: اهدافتون برای سی روز بعدی چیه؟

بتونم سحرخیز بشم و بمونم.

کمی درس‌‌هام رو بهبود ببخشم.

قبل از حرف زدن بیشتر فکر کنم!

خوش اخلاق‌تر باشم :).

روز سی‌ام: پستی بلندی‌هاتون در این ماه

درواقع فکر می‌کنم اینکه بعضی از موضوعات رو خیلی جدی گرفتم، پَستی‌ای بود که بهم درس مهمی یاد داد: خیلی از مسئله‌ها گذرا هستند. اینکه عجله نکنم و بذارم توفان عبور کنه و بعد تصمیم بگیرم، یا حداقل بهتر فکر کنم.

بلندی هم داشت خدا رو شکر :) همینکه بعد از هر پَستی تا آخرش غرق نشم، اشتباه کار رو ببینم و بخوام جبرانش کنم هم میتونه بلندی باشه بنظرم :)).

 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
Designed By Erfan Powered by Bayan