بی قفس

وقتِ پاکیزگی

امروز وقتی آشپزخونه مرتب شد، ظرف‌ها شسته شدند و سر جاشون قرار گرفتند، احساس خوبی داشتم. اگر ذهنم و قلبم و درونم هم همینطوری مرتب باشه، احساس خوبی دارم؟ مثلا دلخوری‌ها رو بریزم تو سطل زباله، ظرف دلم رو بشورم و گل‌های خوبی رو بچینم رو میز رفتارم. وقت بذارم تا این‌‌طرف و اون‌‍‌طرف رو دستمال بکشم، یعنی مراقب جسمم باشم چرا که می‌گن "روح سالم در بدن سالم." شاید بهتر باشه تجربه‌هام رو بازیافت کنم و انقدر فراموش‌کار نباشم. می‌دونم دفتر زندگی‌ رو به‌خوبی ننوشتم، ولی اگر از بهتر شدن ناامید بشم، ادامه‌اش هم خراب می‌شه. اگر امید داشته باشم و بلند شم و یک قدمی بردارم، شاید بهتر بشه و شاید بهار بیاد و برگه‌ها تازه‌ و خوشبو بشن. صاف و پاک بشن. شاید من باید مکان بهتری بشم، پنجره‌ها رو بروبم، بذارم روشن بشم تا اشکال کارم رو ببینم، تا آلودگی‌ها رو ببینم و ببینم چی دارم، چی ندارم، به چی نیاز دارم؟ و چطوری مرتبش کنم؟

 

 

Restoring Hope

 

 

شکستن یخ بیان-2

آسمانِ آبیِ درون

دارد آسمان خراش‌ها را به‌روی

باید ویران کرد خشم‌ را

و خانه‌ی کینه‌های قدیمی را

غرور بلند و باشکوه را

که در کنارش

برج قد علم‌کرده‌ی لج‌بازی

بی‌ادبانه می‌خندد

و از درون آتش می‌گیرد

و خیابان‌ها باریک‌اند از ازدحام این‌همه ساختمان

چفت در چفت

آتش‌نشانان به سختی راه خود را باز می‌کنند

ساختمانِ آتش گرفته با صدای قهقه

دود را چون کتریِ در حال جوش در آسمان می‌پراکند

و چشمان ما برای دیدن آبی‌ها نابیناتر می‌شوند

قلب می‌گرید

شاید از گرما عرق‌ می‌ریزد؟

نکند به همین زودی از دست برود؟

با همه‌ی آن برج‌های بلند که سال‌ها ساختیم‌شان

سال‌هایی که به این‌‍ زودی گذر کردند

و قدر قلب حقیقت‌گو را ندانستیم

چگونه برج‌ها را ویران کنیم؟

تا قلب به سانِ آبادی شود

با رودهای جاری

که حتی در زمین آنجا هم

آسمان دیده شود

 


منبع تصویر:https://www.dreamstime.com/

سیاره‌ی قصه‌ها، مشتری

خورشید خیلی وقت پیش، افق را بوسید، خداحافظی کرد و رفت. مدتی‌ست که شب در آسمان لم داده و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته‌است. شب با نقطه‌های آبی که می‌درخشند. آن بالا نشسته و خانه‌های ریز و درشت روی زمین را از نظر می‌گذارند. بعضی‌ها خاموش و در سرمای شب خفته‌‌اند. بعضی دیگر هنوز گرم و بیدار. شب که به نیمه‌هایش نزدیک می‌شود و خودش را کش و قوس می‌دهد، خانه‌های بیشتری خاموش می‌شوند. اما هنوز چراغ‌های کوچکی سوسو می‌زنند. شب، کودکی را می‌بیند که در حیاطی که کمی از خودش بزرگتر است نشسته و دارد به او نگاه می‌کند. خمیازه‌ای می‌کشد، کودک همانطور نشسته است. پس فوتی می‌کند و باد، هوهوخوان دور تنی که کمی از حیاط کوچک‌تر بود می‌پیچد. بچه‌ی بیچاره به خود می‌لرزد و به داخل خانه می‌رود. شب از پنجره‌ای که کمی از صورت کودک بزرگتر است، دو ستاره‌ی درخشان می‌‌بیند که به او زل زده‌اند. زیر لب می‌غرد که "بخواب دیگر بچه‌ جان!" و نور مهتاب را کم‌تر می‌کند و چند ستاره‌ی  اطراف را می‌دهد زیر پیراهن بلند و تیره رنگش. بچه خوابش برد؟ کودک در رختخواب کوچکش به خود می‌لرزد، شب جلوتر می‌رود و می‌بیند ترس در چشم‌های ساده‌اش نشسته و دارد قاه‌قاه می‌خندد. مدتی می‌گذرد و شب از نیمه‌ی خود رد می‌شود. در خانه‌ای کوچک که همه‌ی چراغ‌ها خاموش است و پنجره‌ی کوچکش هم تنها نور کمرنگی از مهتاب را به داخل می‌فرستد، بچه‌ی کوچکی از سر و صدای آزاردهنده‌ی ترس خوابش نبرده‌است. شب یواش یواش دارد بی‌حوصله می‌شود. "حالا که اینطور است، باشد! بچه‌ها همیشه این داستان‌ها را دارند!" و انگشتان تیره‌اش را می‌ریزد در جیبش و از میان تاریکی، گویِ بسیار درخشان و چاقی در می‌آورد. گوی، نصف شبی، که البته گفتیم از نصف گذشته اما اینجا واژه‌ی جایگزین بهتری نیافتیم، داشت برای خودش می‌خندید. "باز هم دوباره؟" این را می‌شد از بین خنده‌هایش فهمید. شب هم با عصبانیت او را محکم روبروی پنجره‌‌ای که هنوز صورت رنگ‌پریده‌ی کودک را نشان می‌‌داد، کوبید، مثل یک میخ. گویِ تپل ما، که ممکن است تا حالا او را شناخته باشید، بی‌آنکه از این حرکت شب دلخور باشد، گویا خوب او را می‌شناخت و با خلق و خویش مثل خواهری بزرگتر آشنا بود، به کودک خیره شد و لبخندی عمیق زد. عمیق و عمیق و عمیق‌تر، انگار لب‌هایش تا پشت سرش هم ادامه داشتند و عجیب‌تر از آن نورهای بسیار بسیار ریزی بود که از قلبش بیرون می‌آمدند، در شب شنا می‌کردند و از لای درز و شکاف‌های پنجره عبور کرده و بعد آرام روی بالش کودک، کنار سر پر از خیالات ترسناکش، می‌نشستند. البته آن نورهای کوچک با چشم من و شما دیده نمی‌شدند، اما ترس آن‌ها را دید و انگار که آن‌ها پلیس شبی باشند که آمده‌اند او را به جرم ترساندن بچه‌ها دستگیر کنند، اخمی کرد و با غضب از آن خانه‌ی کوچک رفت و دیگر صدای قهقه‌هایش کودک ما را نمی‌لرزاند. هرچند ما آن نورهای کوچک را نمی‌بینیم، اما او می‌بیند. او آن‌ها را شبیه تپه‌ها و دشت‌های وسیع که اسب‌ها در نزدیکی سطح آن پرواز می‌کنند می‌بیند. و شبیه گل‌های رنگارنگ و پروانه‌هایی که هیچ‌جای دنیا دیده نشده‌اند. او داستان‌های سیاره‌ی قصه‌ها را می‌بیند و آرام آرام به خواب می‌رود. مشتری که لبخندش حسابی عمیق و کش‌آمده شده، بطوریکه دارد ما را نگران می‌کند، با محبت، انگار که دارد گهواره‌ی بچه‌ای را تکان می‌دهد، به کودک خیره شده‌است و شب دوباره با خیال راحت لم داده و خمیازه می‌کشد.

آونگ‌وار، در حجمی کوچک

ستاره‌ی چشمک‌زن یعنی بازگشت. این را پشیمانی گفت.

فکر کردن را کنار گذاشتن و کورکورانه بازگشتن، یعنی تنها ستاره‌ی چشمک‌زن را دیدن، راهنمایی نورهای دیگر را نادیده گرفتن، در تاریکی قدم برداشتن... و دوباره در چاه افتادن!

غرق شدن و غرق شدن، و پیوسته تفکر را به تاخیر انداختن تا دوباره طوفانی کوتاه، گرده‌ی آگاهی بر چشم‌ها بپاشد و عقل بینا شود اما تنها برای یک قدم آن‌ورتر.  و دوباره پشیمانی، ستاره‌ی چشمک‌زن یعنی بازگشت. دویدن به نقطه‌ی پیشین و حتی نیاندیشیدن در آنکه چرا باید به آنجا بازگشت و چرا پیوسته آنجا ترک می‌شود. کورکورانه اشک ریختن، دل را نمی‌شوید که نغمه‌های روشنی‌بخشش را به خاموشی می‌گرایاند و عقل در تاریکی تنها می‌ماند و به خواب می‌رود.

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
Designed By Erfan Powered by Bayan